سلام . دلی برای سرودن نداشتم . کاغذ ، سفید مانده بود و قلم مبهوت . تصمیم گرفتم بعد از مدتها از ترانه های قدیمی ام در وبلاگ استفاده کنم . یادش به خیر ...اين ترانه روي ملودي بسيار دلنشين ايمان بيگي سروده شد .مانند همیشه از نظرهای کارشناسانه شما مهربانان گرامی استقبال می کنم .
« ناتموم »
وقتي رفتي ، همه قصه ها بد شد ...
آسمون چشم من اشكُ بلد شد ...
مي دوني ! من اين روزا خيلي خرابم
آخه غنچه دلم بي تو لگد شد
مي ميرم ، بي تو بمونم مي ميرم
شب چشماتو نبينم مي ميرم
كي ميگه عاشقي معنا نداره ؟
من عاشق با تو معنا مي گيرم
رو مي گيرم از خودم تو بهت خونه
پريشونم كه سياهه شب و روزم
خيلي مونده بود بخواد قصه تموم شه
خيلي مونده بود بخوام بي تو بسوزم
تنهايي دنيا قشنگ نيست واسه من
زندگي خوش آب و رنگ نيست واسه من
قصر عشقمون يه مخروبه شده
ديگه جايي نيست براي ما شدن
چشمك ساعت ديوارُ مي فهمم
غصه هاي مثه آوارُ مي فهمم
حالا نوبت منه مي خوام رها شم
ضربان قلب بيمارُ مي فهمم
برگرفته از کتاب ترانه نیما ایمانی (تورخالی) - انتشارات شانی - منتشر شده در بهار ۸۷


