تبليغاتX
حنجره بی فریاد-وبلاگ رسمی نیماایمانی



 

پير مرد چشاشو وا كرد بي هوا ، وقت عاشقي رسيده

نمازش رو زود مي خونه دير نشه ، رنگ شب یه کم پريده

پارچه سفيد برفُ رو زمين از تو خونه ديد مي زنه

اشك شوقي مي شينه توي چشاشُ ... ميگه « وقت رفتنه »

*

پاروشو از يه گوشه وَر مي داره ، مثه دوش فنگ جووني

سرشو بالا مي گيره مثه مرد ، با يه لبخند خزوني

مي زنه به كوچه هاي شهر بد ، شهر ما ، شهر تباهي

داد و غوغا مي كنه پارويي ام ... ميشه محتاج نگاهي

*

تاغروب پارو به برفا مي زنه ، با تموم تار و پودش

خنده رو ميشه ببيني تو نگاش ، حتي اعماق وجودش

عرق رو پيشوني نوبره ! نه ؟... تازه تو برف و زمستون !!...

عرق يه پيرمرد بي رمق ، كه زلاله مثه بارون

*

توي فكرش حساباشو جور ميكرد : بدهي ، سفته ، اجاره

اگه تَه ش چيزي بمونه ، واسه شام ، دوتا نون بگيره آره !

آخر قصه رو مي خوام بخونم ، آخر قصه پارو...

رفتگر ، صبح خروسخون ، توی برف ... ديد كه گير مي كنه جارو...

 

 ترانه ، برگرفته از کتاب شعر  «تورخالی » ــ انتشارات شانی ـ سال ۸۷

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 3:56 PM توسط نيما ايماني |