پير مرد چشاشو وا كرد بي هوا ، وقت عاشقي رسيده
نمازش رو زود مي خونه دير نشه ، رنگ شب یه کم پريده
پارچه سفيد برفُ رو زمين از تو خونه ديد مي زنه
اشك شوقي مي شينه توي چشاشُ ... ميگه « وقت رفتنه »
*
پاروشو از يه گوشه وَر مي داره ، مثه دوش فنگ جووني
سرشو بالا مي گيره مثه مرد ، با يه لبخند خزوني
مي زنه به كوچه هاي شهر بد ، شهر ما ، شهر تباهي
داد و غوغا مي كنه پارويي ام ... ميشه محتاج نگاهي
*
تاغروب پارو به برفا مي زنه ، با تموم تار و پودش
خنده رو ميشه ببيني تو نگاش ، حتي اعماق وجودش
عرق رو پيشوني نوبره ! نه ؟... تازه تو برف و زمستون !!...
عرق يه پيرمرد بي رمق ، كه زلاله مثه بارون
*
توي فكرش حساباشو جور ميكرد : بدهي ، سفته ، اجاره
اگه تَه ش چيزي بمونه ، واسه شام ، دوتا نون بگيره آره !
آخر قصه رو مي خوام بخونم ، آخر قصه پارو...
رفتگر ، صبح خروسخون ، توی برف ... ديد كه گير مي كنه جارو...
ترانه ، برگرفته از کتاب شعر «تورخالی » ــ انتشارات شانی ـ سال ۸۷


