حواست هست ؟ مثل باد و برق ، چهار ساله شدیم . اعتراف نیست ... خود لذت است . چهار سال است که زنده ام ، لذت نفس کشیدن را می چشم در هر دم و بازدمم ، دیگر دارم عاشق جمله قدیمیم می شوم که «خانه كوچكمان از تو نور مي گيرد ، پيامبر عشق ». یادت می آید ؟
پیامبر عشقم ، لبخند وجودم ، نوای سحرانگیز سه تارم ، سادگی ترانه ام ... با تو سخن می گویم . آری ... نگاهم کن ... آنقدر شاعرانه به زندگی پر از دردم نگاه کردی که من را هم شاعر کردی ...رها کردی... عاشق کردی و بی درد ترین مرد زمین شدم ... و هستم . از یاد نخواهم برد که بدون تو در آن خانه ، جای من نیست . جای جای خانه مهربانمان عکس تو را در خود جا داده است و تابلویی از تو را به تصویر می کشد . چه خانه زیبایی...
همدل نازنینم .... من همان ماهیگیر قصه ام هستم که با « تور خالی » ولی دلی پر از جرات و عشق ، به جنگ زمانه رفت .
نمی دانم ! شاید هنوز هم نتوانسته ام مردی باشم که خودم می خواهم ، که تو می خواهی ، اما همپای سفرت هستم و خواهم بود ، با تمام وجودم ، با تمام عشقم ...... دوستت دارم
با شکوه ترین روزهای عمرم ، با حضور تو ظهور کرد . نمی خواهم هیچ گاه لذت نماز های شکر را از دست بدهم .
چهارمین سالگرد آغاز زندگی مشترکمان را به جشن می نشینم ، پای سفره میهمانی کوچک فقیرانه ام بنشین ...
چه خوشبختی معصومی کنار چشم تو دارم
اگه جونم بره بازم به عشق تو بدهکارم
تونستم تو هوای تو رو پاهای خودم پاشم
بجنگم با من دیروز و ... عاشق پیشه هم باشم
چه خوشبختی معصومی که خونه سبزه بارونه
تو هستی و صدای من داره از خنده می خونه ...
منو دریابو ... باور کن تو این دنیای بی خنده
تو روزايي كه ليلا هم به مجنون دل نمي بنده
تو هستی و من آرومم ، همین بسه واسه لبخند
همه دنیا واسه مردم ، غم دنیا به سیری چند ؟!
نوازش کن چشامو باز با اون چشمای پاک و شاد
شاید بازم نگاه من به دام عشق تو افتاد !
منو دریابو ... باور کن تو این دنیای بی خنده
تو روزايي كه ليلا هم به مجنون دل نمي بنده


