كوچه گرد
دفتر شعر بي ورق نوشته مي خواس واسه چي ؟
عاشق تنهاي فقير فرشته مي خواس واسه چي ؟
تا اومدي چشاشو بست رو اون گذشته سياه
چه بي ريا نگات مي كرد با اون چشاي بي گناه
تو از يه دنياي قشنگ پر از صداي دلخوشي
اون از يه شهر بي رمق پر از شباي خودكشي
قصه نويس پر كلك ، قصه تو وارو بنويس
نذار بدونه هيچكسي تو دنيا بدتر از تو نيس
مي خواس كه كوهُ بشكنه ، با پاي تو سفر كنه
سياهي همدمش بوده مي خواس با شادي سر كنه
اون روزا سفره اي نداشت تو كلبه تاريك و سرد
حالا مي خواس قد بكشه مرد فقير كوچه گرد
عاشق چشماي يه زن ، عاشق جادوي سياه
بي خبر از رنگ دلت ، ساده و غرق اشتباه …
شاهد بي اراده بود ، ساكت و بي صدا نشست
با مرد قصه هات بودي ، چشاي معصومشو بست
قصه نويس پر كلك ، قصه تو وارو بنويس
حالا كه فهميده ديگه تو دنيا بد تر از تو نيس
دفتر شعر بي ورق نوشته مي خواس واسه چي ؟

