خرداد ، ماه قشنگي برايم نيست ... راستش... قبل تر ها بود ... اما چند سالي شده كه ... نه ... خرداد را دوست ندارم ... هيچ گاه نه سياسي بوده ام و نه سياسي فكر كرده ام . من هنرم را به همه چيز ترجيح داده ام ... هميشه ... اما دلم مي گيرد از يادآوري خاطرات هميشه آتشينش ... ماه داغي سرب ... ماه آسمان بي رحم ...
« تيغ »
بريده از همه دنيا ديگه حتي پريشون نيست
ديگه هيچكي مثه اون از سكوت و شب گريزون نيست
مي خنده اما آزرده س همه دارن دروغ مي گن
همه راضي به اين بازي به اوج دره ها مي رن
زمين مي خورد و پا مي شد ... بازم از نو شرو مي كرد
هميشه دست خالي بود هميشه آرزو مي كرد
خيالش بود كه خوشبخته تو اين بي آبي دريا
هميشه مست سازش بود عجب بي رحمه اين دنيا
نمي ديد كوچه دلتنگ صداي بچه ها مونده
نمي ديد عاشقا خسته ن ، یكي اونها رو ترسونده
كف رودخونه ها خون بود ، اسارت سهم مجنون بود
ديگه فرهاد ني مي زد دلش از درد داغون بود
.
.
تازه خوب ديده دنيا رو ... برادرهاي خونريزو
صداي ضجه مرگو ... غم خرداد پاييزو
تو بهتش تيغو فهميده اتاقش بوي باروته
داره پروازو مي شناسه تو فكر دنج تابوته
خيالش بود كه خوشبخته تو اين بي آبي دريا
هميشه مست سازش بود عجب بي رحمه اين دنيا




